پریشب از مشهد برگشتمپس پریشب دیدمشبرای آخرین بار؟!؟!به تاریخ 5شنبه 13 بهمن 1401بعد از 4 سال... ... عهدت را خواستم وفا کنمو در کنارش محبتم را ابراز کنمحالم را بهش بگمفراقم راغمم را، دودلی ام را، و عشق خاموش نشدنی م به او را... ... وحشی بود!واقعا وحشی به معنای واقعی کلمه!اصلا نمیشد باهاش حرف زدهر کلمه ای میگفتم متلکی نثارم میکردبا توهین و تحقیرحالم بد شدبه قول "پ" شان خودم را از کفشش هم پایینتر بردم که اون اهانت میکرد و من همچنان التماس...اما به قول "و" مگر عشق چیزی بجز این است؟!؟!... حتی هدیه م را هم نپذیرفتبا تاکید هم نپذیرفتبه خودم لعنت فرستادم بابت اینکه از اسنپ پیاده شدم... ... کاش انقدر حمله نمیکرد به منمیذاشت احساس آرامش داشته باشمبلکه حسم را هم به زبان بیاورم... ولی انقدر با متلک و توهین ذهنم را مشوش کرد که من فقط تلاش میکردم زودتر به این مکالمه پایان بدم تا خدایی نکرده عصبانی نشوم از دستش... ... سکانس تلخی شدکاش ازون اسنپ لعنتی پیاده نمیشدمحداقل خاطره
دیدار آخرم ابراز بخشی از احساساتم بود و دادن هدیه و نشنیدن متلککاش... هزار ای کاش!!پ. ن: بین خودمان بماندچرا من هنوز بعد اینهمه سال محبت به او دارم ولی او جز نفرت از من چیزی ندارد؟!واقعا خودم را لایق این حجم از نفرت نمیدانم... کاش به قول خودش کمی معنی "دوست داشتن" را میفهمید!آنوقت اینطور بی محابا حمله نمیکرد به کسی که روزی به او گفت "تا ابد دوستت خواهم داشت..." دلتنگی های یه موجود دوپا...
ما را در سایت دلتنگی های یه موجود دوپا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: جمعه 28 بهمن 1401 ساعت: 12:15